زندگی ما می‌تواند یک تراژدی غم انگیر نباشد; همه چیز به ما بستگی دارد!

وقتی که هیچ اطلاعی از ساز و کار این جهان نداشته باشیم و قوانین حاکم بر آن را ندانیم. وقتی که نادان باشیم و در وادی غفلت ها به سر بریم.، نگاهی که به جهان، خداوند، خودمان، مردم، شرایط، موقعیت ها و اتفاقات داشته باشیم، آنچه می بینیم چیزی نیست به جز بیابان بی آب و علفی که می تواند به سادگی ریشه حیات را در ذهن هر انسانی بخشکاند، زندگی اش را نابود سازد و روح و جسم و جانش را به یغما برد!

بیابانی که در آنجا آثاری از زندگی نیست، آثاری از هوا اکسیژن، تنفس، آثاری از زیستن و زایش نیست. بلکه تنها زیستگاه باورهایی مسموم، کشنده و ضد حیات است.

باورهایی که ذهن را به اسارت و به تصرف خود در می آورند و تا می توانند از آن بیگاری می کشند و هر لحظه آن را مورد سخت ترین شکنجه ها، آزارها و تجاوز ها قرار می دهند.

دشمنی با ثروت و ثروتمندان!

بسیاری از ما از دیدن آدم های مرفه، متمول، پولدار، ثروتمند، خوش پوش، خوش تیپ و خوش لباس، از دیدن ماشینهای لوکس خارجی و سرنشینانش، از دیدن خانه های مجلل و باشکوه واقع در بهترین نقاط شهر با زیباترین چشم اندازها، خانه های لوکس شخصی با حیاط های بزرگی که به مساحت یک باغ وسیع و به زیبایی آن سرسبز و پر از گل بودند، درونمان نسبت به همه ی آنها مقاوتی خاص بوجود می آید، از دیدنشان از بودنشان از مواجهه با آنها احساس غریبی به ما دست می دهد.

احساس سرگشتگی، گم گشتگی، فکر می کنیم جایی که آنها هستند، جای ما نیست. جهانی فاقد اتمسفر، سرد و بی روح و خالی از احساس، جهانی جدا از جهان ما!

احساساتی که به سراغ ما می آمد (احساساتی که همان سربازان جان بر کف باورهای معیوب و مسموم موجود در ذهنمان هستند) گاهی بغض و احساس خفگی، گاهی غم و تردید، گاهی سردی و یأس است.

انگار هر بار در مواجهه با چنین جهانی و ساکنان آن، خداوند برایمان گُم می شود. قهر می کند. هشدار می دهد. انگار آنجا راهی برای تماس برقرار کردن با خداوند پیدا نمی شود. انگار صدای من به خداوند نمی رسد.

اینطور تصور می کنیم که این جماعت پولدار، متمول، مرفه و ثروتمند، جماعتی هستند که یا خدانشناس اند، یا پول باد آورده و مُفتی را صاحب شده اند، یا ارثی هنگفت به آنها رسیده است. یا انسان های فاسدی هستند که از راههای نادرستی مثل رانت، باند، لابی، اختلاس، پارتی بازی، حق و ناحق کردن، مال مردم خوری، گران فروشی یا کم فروشی به چنین جایگاهی رسیده اند.

گمان می کنیم آنها موجوداتی فاقد احساس، سرد و بی روح و خالی از مهربانی، کرامت و هر گونه خصایل نیک انسانی هستند.

تصورمان این است که در صورت مواجه و هم کلام شدن با آنها براحتی با رفتارشان ما را تحقیر می کنند. هر مردی که سوار بر اتومبیل لوکسی در خیابان از کنارمان می گذرد، مرد کثیفی بنظرمان می آید که احتمالا نگاه بدی به ما دارد، او به احتمال زیاد یکی از مردهای خیانت کار همین زمانه است که در زندگی مشترکشان نیز براحتی دست به خیانتهای جنسی می زنند! فکر می کنیم که این افراد حتی در برخوردهای خانوادگی و فامیلی هم سرد و بی روح رفتار می کنند.

خداوند فقیران را دوست ندارد

دقیقا مخالف این دیدگاه ها را درباره افراد فقیر و طبقات پایین جامعه نیز داریم. بشدت با آنها همزاد پنداری می کنیم. تصور می کنیم آنها جایگاه خاصی پیش خداوند دارند. خداوند دلش برای آنها می سوزد.

همه آنها آه و ناله و نفرین بسیار گیرایی دارند و خداوند دائما یا در حال تحقق بخشیدن به نفرین ها و آهی که از نهاد آنها برمی خیزد، است. خداوند هر لحظه در حال تنبیه و ادب کردن کسانی است که با این گروه به نوعی درگیری پیدا می کنند. امان از روزی که دل آنها بشکند، آنوقت است که عرش خداوند به لرزه در می آید و پدر آن کسی ک دل آنها را شکسته است در می آید!

قدری تفکر لازم است.. باید از خودمان بپرسیم اگر واقعا خداوند اینقدر این گروه را دوست دارد و نسبت به آنها احساس مسئولیت می کند، پس چرا به جای اینکه دائما در حال دادرسی کردن برایشان باشد شرایطی را برایشان فراهم نمی کند که دادی سر ندهند؟!

اگر آنقدر نسبت به آنها متعصب و حساس است، پس چرا جیب هایشان را پُر از پول نمی کند؟!  لبهایشان را پُر از خنده نمی کند؟ سینه هایشان را پُر از شادی و مسرت؟ چرا وجودشان را پُر از سلامتی نمی کند؟ چرا خداوند به جای اینکه نفرینشان را جامه ی عمل بپوشاند چرا دعاهایشان را مستجاب نمیکند؟!

به همان اندازه که نسبت به ماشین های مدل بالا، لوکس و خارجی احساس غریب و بیگانه ای داریم از دیدن ماشینهای معمولی در حال تردد حسی روتین، طبیعی و هماهنگ داریم!

تصورمان این است که  نماز، روزه، حج، زکات، انفاق، ترحم، دلسوزی تنها برای افراد و طبقات پایین جامعه است. اگر ثروتمندان بخشنده بودند و بخشندگی پیشه می کردند که اصلا ثروتمند نمی شدند و نبودند!

روابط عاشقانه یک رویای دست نیافتنی!

دخترانی را می بینیم که علیرغم نداشتن زیبایی خاصی در چهره یا اندام یا تحصیلات و موقعیت اجتماعی و خانوادگی، ازدواج های بسیار موفقی دارند. آنها بشدت مورد توجه و احترام همسرانشان واقع می شوند.

اینجاست که تمام معادلات ذهنی مان با دیدن این اتفاقات واقعی بهم می خورد. مدام به خودمان مراجعه می کنیم. بارها از خودمان می پرسیم:

 چرا من که چهره ام بهتر است، تحصیلاتم بیشتر است و از طرفی مدت هاست که با تمام وجودم از خدا چنین ازدواجی را طلب می کنم. چرا برای من پیش نمی آید؟ چرا افرادی که به خواستگاری من می آیند هیچ ربطی نه به ظاهر من دارند و نه به باطنم!

بارها از خودمان می پرسیم که ماجرا چیست؟ علت این تفاوت و تمایز در چیست؟

خشمگین می شویم، به زمین و زمان ناسزا می گوییم، در تنهایی مان گریه می کنیم، خداوند را صدا می زنیم و خطاب به او می گوییم: چرا رویاها، آرزوها و ایده آل های من را که شبانه روز برای استجابت شان به درگاهت دعا می کنم را در زندگی دیگران متجلی می کنی؟

به خدا می گوییم: تو کجایی؟ اصلا هستی؟ من را می بینی؟ صدایم را می شنوی؟ این درد و دل ما با خداوند از سر استیصال و درماندگی در مستجاب نشدن دعاهایمان است.

خشمگین می شویم و می گوییم: تو خدایی؟ تو یک خدای دیوانه و بیمار هستی که از آزار و اذیت من از زجر کشیدنم لذت می بری! تو دوست داری ک من همیشه در این حالت بمانم، تو نمی خواهی که من از زندگی ام لذت ببرم، تو نمی خواهی که سلامتی و عشق و پول به وفور در زندگی من وجود داشته باشد. تو در تمام این سال ها، التماسهای مرا می دیدی و جوابی نمی دادی!

می خواهیم تمام حرص ها، عصبانیت ها، خشم ها، حسرت ها، کینه ها، محرومیت ها و ناکامی هایم را بر سر او خالی کنیم. احساس قربانی شدن و مظلوم واقع شدن می کنیم، احساس می کنیم قربانی سرنوشت هستیم و این جایی که هستیم، همان جایی است ک باید می بودیم. فکر می کنیم در حق ما ظلم شده است.

در هر مساله ای از زندگی مان، برای تمام ناکامی ها، حسرت ها، شکست ها، تحقیر ها و توهین ها دنبال مقصر می گردیم. تمام مدت در ذهن مان در حال تجزیه و تحلیل این هستیم که چه کسی به چه مقداری در تمام این محرومیت ها و رنجهایی ک با ما هست و جایگاه کنونی و حال الان ما سهم دارد! در ذهنمان آنها را محکوم می کنیم و خودمان را در قبال آنها طلبکار می دانیم.

زندگی یک تراژدی غم انگیز نیست

زندگی یک تراژدی غم انگیز نیست

به داشته هایت نگاهی بیانداز!

به خداوند می گوییم تو با ما مشکل داری و نمی خواهی حداقل در یکی از زمینه های زندگی مان نقطه عطف و قوتی داشته باشیم که دلمان را به آن خوش کنیم!

توجه مان به طور مداوم بر روی کمبودها و ضعف ها است. آنقدر با خودمان، خدای خودمان، خانواده، مردم، دولت و جامعه در جنگ و ناهماهنگی هستیم که اصلا نمی توانیم زیبایی ها و قوت های وجود خودمان، زندگی مان، جهان مان و اطرافیان مان را ببینم.

انگار چشمان ما به روی هر فرصتی، هر ایده ای و تمام زیبایی ها و فراوانی ها بسته است. به جای تشکر و قدر دانی بابت داشته هایمان، به جای تمرکز بر خواسته ها و مطلوب هایمان. بجای تفکر و تعمق بر روی آنها و تبدیل آنها از آرزو به هدف، به جای غوطه ور شدن در افکار خوش، امید بخش و مهیج، به جای نقشه کشیدن، برنامه ریزی، طراحی، تجسم، تخیل و تصور همراه با شور و ذوق و عشق و امید و انگیزه برای آینده

به شدت مشغول تسویه حسابهای کهنه و قدیمی در گذشته مان هستیم. مدام آدم های گذشته را در ذهن مان، گاهی دارشان می زنیم، گاهی می بخشیمشان و گاهی هم زیر مُشت و لگدهایمان می کوبیمشان!

این احساس، این نگاه، این بینش بخشی از وجود ما شده است. در پوست و گوشت و استخوان مان نفوذ کرده و به طرزی عجیب با آنها عجین شده ایم. اینها همه افکار و اندیشه های تثبیت شده، تایید شده و پذیرفته شده در نهاد ما شده است.

 همه اینها در حافظه بلند مدت، در ضمیر ناخودآگاه ما که حاصل سبکی از پرورش، تعلیم، تربیت و فرهنگ و یا هر نوع دریافتی مکرر، پُر تکرار و مداوم از سنین کم و از کانال هایی مانند پدر و مادر، خانواده، رسانه، مدارس، دانشگاه، دین و مذهب وارد ذهن ما شده است که در نهایت این عادات ذهنی آنچنان در ما و با ما گره می خورد که می شود بخشی از ساختار ما، بخشی از شخصیت ما..

اکنون چطور می توانیم تمایز آن را با ذات و ماهیت خویش احساس کنیم. چطور می توانیم در پی علت و چون و چرای آن باشیم؟ وقتی نتوانیم بیماری را تشخیص دهیم، وقتی درک درستی از سلامتی نداشته باشیم چطور می توانیم مرزی بین این دو قائل شویم؟ چطور می توانیم در صورت بروز بیماری آن را تشخیص دهیم، علت آن را بفهمیم و در پی درمان آن باشیم!

پیام پروردگار به ما

باورها و اندیشه های غلط چنان با گفتار، رفتار و کردار ما هماهنگ و هم آوا شده است که گویی همینگونه از شکم مادرمان متولد شده ایم!

با همه ی این اوصاف، با وجود همه این سمهای کشنده، با وجود همه این ریشه های مستحکمی که بصورت عادات ذهنی و باور در وجود ما ریشه دوانده اند.. پیام پروردگار این است:

مایوس و غمگین نشو، من هستم، تو بخواه، بخواه و باورم کن و سر عهد و پیمانت محکم بایست، من تو را می رسانم به آنجایی که باید باشی، لایقش هستی، آنجا که حق طبیعی و الهی توست، از ازل و تا ابد در تو بوده، هست و خواهد بود. کافیست بخواهی! کافیست شیوه صحیح خواستن را یاد بگیری.

پس دیگر نگوییم خدایا چرا من؟ خداوند می گوید من چیزی برای شما نمی خواهم. چرا باید چیزی که از ازل در ما بوده است را خداوند برای ما بخواهد یا نخواهد؟! خداوند می گوید: من هر چه که برای شما می خواسته ام را قبلا به شما داده ام. ما چیزی را از دست نداده ایم که بخواهیم از خداوند بگیریم یا خداوند به ما بدهد، یا برایمان بخواهد یا نخواهد.

کافیست خودمان را پیدا کنیم. خداوند در درون ماست. آن وقت همه چیز پیدا می شود. پول، عشق، ثروت رفاه، شادی، سلامتی، راحتی، آسودگی، فراغت خاطر، لذت ها، نعمت ها، گشایش ها و … . ان احسنتم احسنتم لانفسکم و ان اساتم فلها، هر چه کنی به خود کنی گر همه نیک و بد کنی ،این جهان کوه است و فعل ما ندا … .

ای نسخه نامه الهی که تویی

ای آینه جمال شاهی که تویی

بیرون ز تو نیست آنچه در عالم هست

از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی

باید از درون تغییر کنید!

تمام تغییرات زندگی مان از جایی شروع می شود که بگوییم خودم هستم و خودم، باید فکری کنم، باید کاری کنم. کافیست بخواهیم. بخواهیم که زندگی کنیم. کافیست خواسته هایمان برایمان واضح و روشن شود. اینجاست که نشانه ها خود را نشان می دهند. آرام آرام هدایت می شویم. قدم به قدم مسیر به ما نشان داده می شود.

آن وقت است که از دیدن ثروتمندان خوشحال می شویم. از آنها الهام می گیریم. از آنها انرژی می گیریم. آن وقت خوشحال می شویم که تصویر ماشین دلخواه مان را می بینیم. همان ماشین های لوکس و گرانقیمت. آنوقت جرأت می کنیم در خیالمان سوارش شویم. مقصد کجاست؟ با وجود چنین خداوندی، مقصد فقط زیبایی هاست!

چیزی نیست که ما نتوانیم آن را داشته باشیم. ما خداوند روی زمین هستیم. ما خالق جهان خودمان هستیم. کافیست روی خودمان کار کنیم. روی باورهای مان کار کنیم. آنوقت خداوند هم ظرفیت وجود ما را به حدی می رساند که بتوانیم زیبایی هایش را ببینیم. ظرف درونی ما باید رشد کند باید چشم بینا پیدا کنیم  برای دیدن زیبایی های اطراف مان. به همین سادگی!

اگر به نکات مثبت زندگی مان توجه کنیم و بابت آنها شکرگزار خداوند باشیم. پیامی که به جهان می دهیم این است که از این نکات مثبت بیشتر و بهتر وارد زندگی مان کن.

باید حقیقت خودمان، خداوند و جهان را به درستی درک کنیم تا نتایج زندگی مان آرام آرام شروع به تغییر کند. درک قوانین و حقیقت جهان هستی هم نیاز به تکامل دارد. آنوقت دیگر رسیدن به ثروت، سلامتی، روابط عاطفی عاشقانه تبدیل به حقیقت زندگی مان می شود. آنوقت دیگر فقر، بیماری، روابط بد، توهمی بیش نیست.

امیر طبسی

افراد کمی آنچه گفته شد را باور می کنند

افراد کمتری به آن عمل می کنند

و همان افراد کمتر، بیشترین نتایج را می گیرند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

نوشتهٔ پیشین
به نظر شما چرا قرآن می گوید سگ نجس است؟ یک پاسخ قابل تامل!
نوشتهٔ بعدی
تفسیری متفاوت از سوره والعصر بر اساس قوانین بی تغییر جهان هستی!
فهرست