مکالمه من و خداوند در روز قیامت!

folder_openمقالات
[ زمان مورد نیاز برای مطالعه‌ متن زیر: فقط 7 دقیقه ]

در صور دمیده شده و همه دارند میرن واسه حساب و کتاب. تا حالا این همه جمعیت رو یک جا ندیده بودم. رفتیم توو صف واستادیم. نگران بودم اما شاکی هم بودم.

بی صبرانه منتظر این روز بودم تا خدا رو سوال پیچ کنم. چیه؟! یک عمر توو دنیا که بودم، به عنوان خدا دستور داد، الان که دیگه همه چیز تموم شده، من به عنوان بنده حق ندارم چند تا سوال ازش بپرسم؟ حقم نیست یه جواب درست و حسابی بشنوم؟

صف طولانیه. هنوز تازه رسیدن به مردم زمان پیامبر(ص). هنوز خیلی مونده تا به من برسه. از دور یه چیزایی از بهشت و جهنم معلومه.. سمت راست بهشته. نوک درختاش دیده میشه. سمت چپ جهنمه.. شعله های آتیشش سر به فلک کشیده.

کار بعضیا زود تموم میشه. یه برگه میدن دست راستشون و میرن سمت بهشت. خوش به حالشون! چه کیفی می کنند!

به بعضیا هم یه برگه میدن دست چپ شون و میرن..نه! به زور میبرنشون جهنم! جالبه. اینا هم کارشون زود تموم میشه. یعنی اینا از خدا هیچ سوالی نکردن؟ یعنی نگفتن چرا ما باید بریم جهنم؟ رو چه حسابی؟

بی صبرانه منتظرم نوبت من بشه. مطمئنم خدا نمیتونه به سوالاتم جواب قانع کننده‌ای بده. واسه همین، مجبور میشه منو بفرسته بهشت. اونجا میگم دیدی. دیدی اشتباه میکردی خدا!

بالاخره نوبت من شد. خدا نامه اعمالم رو یه نگاهی میندازه و مکالمه من و خدا شروع میشه:

خدا: خب بنده خوبم دنیا چطور بود؟ لذت بردی؟

من: چی؟ لذت بردم؟ خوبه خودت از اون بالا دیدی وضعیت زندگیم رو. به نظرت لذت بردم؟

خدا: خب چرا لذت نبردی؟

من: به نظر خودت چرا؟ چون بدبخت و فقیر بودم. یه لقمه بخور و نمیر به من روزی دادی بعد میگی چرا لذت نبردی؟ هه!

خدا: درسته. من بهت روزی میدادم، اما من تعیین نکردم که روزیت چقدر باشه. خودت تعیین کردی!

من: عجب!! یعنی من خودم تعیین کردم که فقیر باشم؟ گنجشک روزی باشم؟ از این همه زیبایی توو دنیا نتونم لذت ببرم؟ خداجون میشه بگی چی زدی؟

خدا: آره دقیقا خودِ خودت. اصلا قرارمون از اول همین بود، که تو بری توو دنیا و هر چی که دوست داری رو هر جور که دوست داری خلق کنی!

من: آها! بعد میشه بگی کِی همچین قراری رو گذاشتیم؟

خدا: قبل از اینکه پا بذاری توو دنیای مادی.

من: یعنی میخوای بگی من رفتم توو اون دنیای لعنتی، فقط لذت ببرم؟

خدا: دقیقا.. فقط رفتی که خلق کنی و لذت ببری.

من: یعنی میخوای بگی اگه میخواستم صد میلیارد تومن هم پول داشته باشم، می تونستم؟ نگی آره میتونستی، که شاکی میشم.

خدا: آره، می‌تونستی! اصلا اگه قرار بود من واسه تو تعیین کنم که فقیر باشی یا پولدار، خوشبخت باشی یا بدبخت که حساب و کتاب دیگه معنایی نداشت.

من: معلومه. پس چی؟ خودت برام خواسته بودی، حق نداشتی من رو سوال جواب کنی.

خدا: من بارها توو قرآن گفتم هر اتفاقی توو زندگی تون بوجود میاد، بما قدمت ایدیهم است، بما کانوا یعملون است. بما کسبت ایدیهم است. من هیچ نقشی ندارم. فقط خودت خلق می کنی.

من: پس اینکه به ما گفتن خدا تقدیرمون رو مینویسه چی؟ اصلا خودت توو قرآن گفتی شب قدر، فرشته هات تقدیر ما رو می نویسن!

خدا: من هیچ کجای قرآن یه همچین حرفی نزدم! اگه یه آیه پیدا کردی که ثابت کنه من برای بنده هام تصمیمی گرفتم. همین الان میفرستمت بهشت!

من: یعنی به ما دروغ گفتن؟

مکالمه من و خداوند

خدا: نمیدونم! خودت چی فکر میکنی؟

من: پس مُقصر اونایی بودن که به ما اینجوری گفتن. من فقط به حرف اونا گوش کردم.

خدا: هنوز نوبت اونا نشده. فعلا داریم حرف و عمل تو رو محاسبه میکنیم.

من: خُب منم به حرف اونا گوش دادم دیگه. مرجع تقلید انتخاب کردم واسه چی؟ واسه اینکه خیالم توو دنیا راحت باشه. واسه اینکه امروز بگم به من چه! اونا گفتن و گناهی واسه من نوشته نشه!

خدا: من کجا گفتم چشم و گوش بسته از بقیه تقلید کن؟ من بارها توو کتابم گفتم غیر از من، به حرف هیچکس گوش نده. گفتم غیر از این باشه یعنی تو مُشرکی. مگه نگفته بودم همه گناهان رو می بخشم به جز شِرک.

من: ببین خداجون! شاید من همه قرآن رو نخونده باشم. اما یه جا خوندم گفتی اطیعوا الله و اطیعوا الرسول. من عربیم ضعیفه خدا. خودت واسم ترجمه کن!

خدا: گفتم از من و رسول من تبعیت کنید! اما مگه تو زمان پیامبر(ص) زندگی میکردی؟

من: نه!  تقریبا 1400 سال بعدش رفتم توو اون دنیای لعنتی. اما بالاخره روایات و احادیث که بودن.

خدا: من به اونایی که با پیامبر(ص) زندگی میکردند گفتم به هر چی من میگم گوش بدید و هر کاری که پیامبر(ص) میکنه، انجام بدید. مردم اون زمان که به اندازه شما آگاه نبودن. اینو گفتم تا یه الگویی واسه عمل کردن داشته باشند.

خدا: من فقط ضمانت کردم از قرآن محافظت کنم تا تحریف نشه و شما با خیال راحت بخونی و بهش عمل کنی. از کجا مطمئن بودی که اون احادیث و روایات درسته؟

من: این چه حرفیه؟! یعنی منابعی مثل اصول کافی، بحارالانوار، این همه کتابهای تفسیر اشتباهه؟!

خدا: من به تو عقل داده بودم. کتاب هم داده بودم. من که هزار بار توو کتابم گفته بودم فکر کنید، تعقل کنید. کافی بود کتاب رو میخوندی و یه ذره فکر میکردی. منم هدایتت میکردم. دیگه نیازی به کتابهای بقیه نداشتی.

من: مگه من مُفسر قرآن بودم که قرآن رو بخونم و بفهمم؟

خدا: مگه من گفته بودم واسه فهمیدن کتابم نیاز به مُفسر داری؟

من: خُب بعضی از آیات بودن که نمیفهمیدم منظورش چیه دقیقا! واضح نبود! هر کسی هم یه برداشتی کرده بود!

خدا: این موضوع رو که خودم همون اول کتابم، توو آیه 7 سوره آل عمران بهت گفته بودم. گفتم بعضی از آیات محکم هستند و بعضی از آیات متشابه.

آیات متشابه همون آیاتی هستند که میشه برداشتهای مختلفی ازش کرد و کسی میره دنبال تفسیر این آیات، که یه مرضی توو دلش باشه!

تو کافی بود آیات محکم رو بخونی و بهش عمل کنی. همه چی درست میشد. الانم اینجا نبودی و با من بحث نمیکردی. مستقیم میرفتی بهشت.

من: باشه، قبول! حالا فکر کن من قرآن رو نخوندم. اینارو نمیدونستم. وقتی نمیدونستم که نمیتونی منو مجازات کنی. میتونی؟

خدا: قطعا اونی که نمیدونه با اونی که میدونه فرق داره. اما به نظر تو، اینکه راهنما نباشه، با اینکه راهنما باشه اما تو نری دنبالش فرقی نمیکنه؟

من: آره خُب. نمیتونم بگم راهنما نبوده. اما به ما یه جور دیگه گفتن. یه چیزای دیگه گفتن.

خدا: چرا خودت یک بار نیومدی کتابم رو بخونی تا ببینی بهت چی میخوام بگم؟ مگه من بارها نگفتم قرآن رو ساده بیان کردیم تا بخونید، فکر کنید، عمل کنید؟

  • سرمو میندازم پایین. از قدیم گفتن حرف حساب جواب نداره، مخصوصا که حرف خدا هم باشه!

من: حالا که دیگه گذشته. پس حداقل الان که داستان رو فهمیدم، یه فرصت واسه جبران بهم بده.

خدا: تو که معلومه قرآن رو نخوندی. اما اگه میخوندی، میدیدی که توو کتابم گفتم فرصت جبران، فقط تا وقتی که توو دنیا هستی. الان دیگه فرصتی نیست.

من: الان تازه فهمیدم باید چیکار کنم! تازه فهمیدم باید برم توو دنیا، لذت ببرم. تازه فهمیدم تو کی هستی اصلا! من کی هستم! بذار برم میخوام بترکونم!

خدا: فرصت برای ترکوندن زیاد داشتی. اما برات مهم نبود که تغییر کنی.

من: مهم بود. اما بهم گفته بودن صلاح و مصلحت من رو فقط تو میدونی! من کاره ای نیستم!

خدا: تو هم یه ذره با خودت فکر نکردی؟ فکر نکردی اگه قرار بود، صلاحت رو من مشخص کنم و خودت هیچ کاره باشی، دیگه هدفگذاری تو. تلاش تو، رویاهای تو، معنی نداشت.

من: از این زاویه به قضیه نگاه نکرده بودم!

خدا: میدونی داستان من و دنیا و تو، مثل چی بود؟ زبان برنامه نویسی بلدی؟

من: آره کم و بیش. آخه توو دنیا که بودم، نرم افزار کامپیوتر خونده بودم خِیر سرم.

خدا: دنیا مثل زبان برنامه نویسی بود. من همونم که اون زبان برنامه نویسی رو نوشته. دستورات و قوانینش رو مشخص کرده. تو همونی که کدنویسی رو یاد گرفته و هر برنامه ای که دوست داره توو این زبان برنامه نویسی مینویسه.

تو زمانی که مثلا یه بدافزار یا ویروس مینوشتی و بعد دکمه Run  یا F5 رو میزدی برنامه اجرا نمیشد؟ برنامه خطا میداد؟ میگفت: نه اجرای این برنامه به صلاحت نیست؟ ممکنه سیستمت بسوزه. یا اطلاعاتت پاک بشه؟

من: خُب لعنتی اینارو چرا کسی توو همون دنیا بهمون نگفت.

خدا: این حرف ها، همش توو کتابم بود. کوتاهی از خودت بود بنده عزیزم! از تویی که میدونستی یه کتاب هست که من نوشتم. منِ خدا! اما به خودت زحمت ندادی حتی یک بار بخونیش.

من: شرمندم! خیلی شرمندم! اما میخوام جُبران کنم. قول میدم پشیمونت نکنم!

خدا: دیگه واسه پشیمونی و شرمندگی خیلی دیر شده. خیلی.

برگه منو میده دست چپم! فرشته های عذاب میان دستامو میگیرن که ببرن. من التماس می کنم به خدا! گریه میکنم! اما فرشته ها منو به زور از اونجا میبرن.

نزدیک و نزدیک تر میشم. سمت راست رو می بینم یه درِ بزرگ و قشنگ که بازه و چند تا فرشته‌ی ‌زیبارو به اونایی که میرن داخل، خوش آمدگویی می کنند.

یک لحظه حسرت تمام وجودم رو میگیره. انگاری از درون قلبم داره شعله آتیش میزنه بیرون.

یه درِ بزرگ و بدقواره روبروم سبز میشه. گرمای شدیدی میزنه به صورتم! انگار پُشت در، داغ ترین جای دنیاست! یکی از فرشته هایی که نگهبان جهنمه و خیلی هم زشت و ترسناکه ازم سوال میکنه:

فرشته: مگه راهنمایی نبود بهت بگه چیکار کنی تا تو هم بری بهشت؟

من: چرا بود اما من به حرف اون راهنما گوش ندادم.

فرشته: پس بیا برو داخل که خودت یه آتیش به پا کردی بیا و ببین!

  • درهای بزرگ باز میشه! شعله ها تا آسمون هفتم رفتن! یه نگاه به پشت سرم میندازم. خدارو میبینم که داره بهم نگاه میکنه! با خودم میگم اینکه میگن خدا از پدر و مادر هم مهربونتره، دروغه.خدا داره منو میبینه اما نمیگه نبریدش. نمیگه بخشیدمت بیا برو بهشت.

فرشته: به پشت سرت نگاه نکن، دیگه فایده ای نداره.

من: میگفتن خدا خیلی مهربونه، خیلی رحیمه. خدا چجوری دلش میاد منو ببرن جهنم؟ چرا واسم یه کاری نمیکنه؟

فرشته: خدا مهربونیش حساب کتاب داره. خشمش هم حساب کتاب داره. خدا مثل شما آدما نیست که احساساتی بشه. دلسوزی کنه. لج بازی کنه. انتقام بگیره.

من: ولی من توو ذهنم خدا رو مثل یه آدم قدرتمند می دیدم.

فرشته: اینکه تو خدارو چجوری میدیدی مهم نیست. کاش یک بار میرفتی قرآن رو میخوندی، تا خدا رو درست بشناسی. مطمئن باش اگه اینکارو میکردی الان اینجا نبودی.

  • دیدم راست میگه. اما الان دیگه خیلی دیر شده. خیلی دیر شده.
  • راه فراری نبود. حسرت و ترس و شرمندگی و هزار تا احساس بد دیگه تمام وجودم رو گرفته بودن. احساس خفگی میکردم. فرشته ها دستمو گرفتن و پرتم کردن توو آتیش..

یهو از خواب پریدم! نفس نفس میزدم. نمیدونید چقدر خوشحال شدم که این فقط یه کابوس بود. شایدم یه رویا!

بدون لحظه ای درنگ پا شدم قرآن رو آوردم و باز کردم. خوندم و خوندم و خوندم. دیدم همه اون حرفهایی که خدا توو خواب بهم گفته بود توو قرآن هم اومده.

سر از پا نمیشناختم. چون هنوز فرصت جبران داشتم. چون هنوز فرصت زندگی کردن داشتم. چون هنوز فرصت لذت بردن از لحظه به لحظه زندگیم رو داشتم.

نوشته ای از امیر طبسی _ انسان توحیدی

عدّه کمی، آنچه گفته شد را باور می‌کنند..

عدّه‌ی کمتری، به آنچه گفته شد عمل می کنند..

و همان عدّه کمتر، بیشترین نتایج را می‌گیرند..

نکته مهم: چنانچه درباره مطلب بالا، سؤال یا ابهامی دارید، از بخش “پرسش و پاسخ قرآنی” سؤال خودتان را مطرح کنید تا بنده و سایر اعضای سایت به سؤال شما پاسخ دهیم. به سؤالات مطرح شده در کامنت‌های این صفحه، پاسخی داده نمی‌شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست