قصه انسان و زمین

سلام به همه انسانهای با ایمان و همراهان سایت انسان توحیدی که با توکل به فرمانروای جهان هستی در مسیر سعادت و خوشبختی قدم گذاشته و هر روز از تماشای زیبایی های این مسیر لذت می برند. قصه امروز روایت انسان و زمین است. قصه ای کوتاه اما پر معنا که درک آن، شما را با مسیر مستقیم خداوند آشنا می کند. همان مسیر زیبای ورود نعمتها به زندگی تان.. همان مسیری که خداوند بارها به انسان می فرماید قدم در آن بگذار تا خوشبخت و سعادتمند شوید. همان مسیری که من و شما بارها در نمازهایمان، ورود به این مسیر را از خداوند درخواست می کنیم..
و اما روایت قصه انسان و زمین:

یکی بود یکی نبود
یک فرمانروای بسیار قدرتمند و مهربان بود
این فرمانروا، قلمرو بسیار وسیعی داشت که همیشه در حال گسترش آن بود
فرمانروا در آن قلمرو وسیع، قوانینی گذاشته بود
قوانینش را بر اساس عشق و لطف و سخاوت و خیر وضع کرده بود
بعد از مدتی تصمیم گرفت، یکی از افراد قلمرو اش را جانشین خود کند و به آن قلمرو بفرستد
به جانشین خود گفت: مدتی به آن قلمرو برو و شادی، لذت و عشق را در این قلمرو هم تجربه کن و برگرد
برو و قلمرو مرا باز هم بیشتر گسترش بده
همه چیزهایی را که باید بداند به او یاد داد
تمام قدرتهایش را به اون تفویض کرد و در اختیار او قرار داد
به او اختیار کامل داد و او را خلیفه خودش بر روی زمین نامید
هر آنچه در زمین و آسمان بود را هم مسخر او کرد
به بقیه افراد گفت: خلیفه من از همه شما بالاتر است و باید به او احترام بگذارید
به خلیفه گفت: مراقب باش که قلمرویی که به آن سفر می کنی شبیه اینجا نیست و دو قطبی است
مثبت و منفی دارد، بالا و پایین دارد، سرد و گرم دارد، همه چیز باهم است
در چهارچوب قوانینی که وضع کرده ام برو و هر کاری دلت می خواهد انجام بده، همه چیز دست خودت است
هر چه دوست داری خلق کن، لذت ببر و شاد باش
چیزهای خوبی خلق کن، چیزهایی که به خودت آسیب نزند
در آن قلمرو به یاد من باش، فراموش نکنی که همه چیز از من بوده است و من به تو داده ام
قوانین را از یاد نبری، قدرتی که به تو داده ام را از یاد نبری، عشق را از یاد نبری
من هم حواسم به تو هست، اگر بیاد من باشی می فهمی که همه جا با تو هستم
من کنارت هستم، از من بپرس تا جوابت دهم، از من بخواه تا به تو بدهم
از افراد من تنها شیطان به تو احترام نگذاشت و دشمن آشکار تو شد
به حرفها و نجواهایش گوش نده، از او نترس، اگر با من باشی او نمی تواند کوچکترین آسیبی به تو برساند
یک قطب نما به نام احساس به تو می دهم تا در این قلمرو وسیع راه را گم نکنی، به محض اینکه راه را گم کردی از آن استفاده کن تا راه درست را به تو نشان دهد
هر وقت احساست خوب بود یعنی مسیرت درست است
خلیفه تمام توصیه های فرمانروا را شنید و رفت


قصه انسان و زمین

قصه انسان و زمین

اما وقتی وارد قلمرو شد، همه آن توصیه ها را از یاد برد
از یاد برد که از کجا آمده است؟ برای چه هدفی آمده است؟
از یاد برد چه قدرت هایی دارد؟
و این فراموشی ها آغاز سردرگمی اش در این قلمرو شد
سردرگم و نگران بود تا زمانی که با ایمان آشنا شد
ایمان همان دوستی بود که او را دوباره به یاد فرمانروا انداخت
همان دوستی که توصیه های فرمانروا را به او گوشزد می کرد
ایمان به او جرأت می داد تا به دل ناشناخته ها برود
اما هر بار نجواهای شیطان او را از این ناشناخته ها می ترساند
ایمان برای غلبه بر آن نجواها به او یاد داد که از قدرت افکارش استفاده کند
انسان آنقدر به آن افکار خوب قدرت داد که باور خلق شد
باور، صمیمی ترین دوست انسان شد. به انسان گفت هر چه بگویی انجام می دهم. فرمان زندگی ات را به من بده تا هر جا که می خواهی تو را ببرم.
باور از انسان دستورات را می گرفت و فرمانروای کل هستی آن دستورات را برآورده می کرد
و به این ترتیب همه انسانها در آن قلمرو پهناور به کمک دوست صمیمی خود یعنی باور و البته به کمک فرمانروای قدرتمند قلمرو، در حال خلق زندگی شان هستند

اگر از آنچه در حال خلق آن هستید رضایت ندارید باید دوست صمیمی خود را تغییر دهید

امیر طبسی

افراد کمی آنچه گفته شد را باور می کنند

افراد کمتری به آن عمل می کنند

و همان افراد کمتر، بیشترین نتایج را می گیرند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

نوشتهٔ پیشین
انسان توحیدی باش!
نوشتهٔ بعدی
آیه ۳۰ سوره ۳۰
فهرست